داستان جالب و بسیار زیبای عشق واقعی


زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان:

“یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.”


مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا


محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت


بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور

سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و

خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

/ 2 نظر / 7 بازدید
میلیونر

سلام دوست عزیز!! حالتون خوبه؟! اجازه هست یه چند لجظه؟!!! سیستم جدید تبلیغات بدون درج بنر و لینک در سایت خود پول درآورید تبلیغات به صورت پاپ آپ نمایش داده میشود اگر می خواهید تمامی بازدید شما به پول تبدیل شود در پارس پا عضو شوید مثلا : 2000 بازدید کننده در روز = 40.000 ریال در این روش هیچ بنر و متنی در وبلاگ شما نمایش داده نمی شود پـــارس پـــا -------------------------------------- درضمن به وب سایت آبادانی نیز سری بزنید http://abadanian.ir